سيد صادق سجادى

164

تاريخ برمكيان ( فارسى )

براهين در مجلس ثابت « 1 » نتواند كرد به سمع اهل مجلس نرساند « 2 » . استاد ابو اليقظان عمّار بن حسن « 3 » كه از معاريف و اكابر سلطان محمود سبكتكين بود آورده است كه من وقتى به مصلحتى در مصر رفته بودم . روزى به خدمت شافع بن عماد عطار موصلى كه يكى از بزرگان مصر بود رفتم و با او محاوره پيوستم . ديدم كه صوفى مصرى پيش او نهاده بودند . چون ساعتى بگذشت صاحب صوف « 4 » بيامد . خواجه شافع آن صوف را ازو « 5 » به مبلغ يك هزار و سيصد دينار خريد مىنمود و صاحبش « 6 » راضى نشد و صوف را از پيش او بيرون برد . من چون به عراق باز آمدم ، روزى « 7 » به ديدن خواجه احمد حسن ميمندى وزير رفتم و مرا نوازش كرد و از احوال مصر خبر مىپرسيد « 8 » و من آنچه ديده بودم به خدمت عرضه مىداشتم تا به حكايت خواجه شافع رسيدم . گفتم كه روزى به ديدن او رفتم « 9 » تا در حالت مفاوضت پيش او صوفى ديدم نهاده كه صاحب آن صوف به هزار و سه صد دينار راضى نشد . خواجه احمد وزير برآشفت « 10 » و مرا گفت كه اى عمّار دروغ مىگويى و دروغ گفتن از دانايى نيست « 11 » ، و روى به حاضران « 12 » كرد كه معلوم باشد كه تايى « 13 » پشم بافته را چه قيمت بود ؛ و آنكه در مجلس بزرگى « 14 » دروغ گويند ، از دو وجه خالى نبود . يا گوينده بىشرم بود يا پيش آن كس كه مىگويد او را به هيچ نشمرد و از وى باكى نكنند ، و من از آنها نه‌ام كه تو و امثال تو با من هرچه بايد بگوئيد و از من باك نداريد . خواجه احمد مردى فحّاش و زفت بود . مرا ناگفتنيهاى بسيار

--> ( 1 ) . در اساس جاى « و به . . . ثابت » خالى است . ( 2 ) . اساس ، ك : برساند . تصحيح قياسى است . ( 3 ) . اساس ، عمار بن الحسين . ( 4 ) . در اساس جاى « چون . . . صوف » خالى است . ( 5 ) . ك : - ازو . ( 6 ) . در اساس جاى « و سيصد . . . صاحبش » خالى است . ( 7 ) . در اساس جاى « چون . . . روزى » خالى است . ( 8 ) . در اساس جاى « كرد . . . مىپرسيد » خالى است . ( 9 ) . اساس ، ك : - « تا به حكايت . . . رفتم » . ( 10 ) . اساس : - برآشفت . ( 11 ) . ك : و به دروغ گفتن دانايى . ( 12 ) . ك : خاصان . ( 13 ) . اساس : - تايى . ( 14 ) . در اساس جاى « و آنكه . . . بزرگى » خالى است .